آخرین خبرها
خانه / مقالات و موضوعهای آماری / علم ، دین،فلسفه و انیشتین

علم ، دین،فلسفه و انیشتین

هماهنگی علم و دین
ادیان وحدانی که پیرو دین فطری حضرت ابراهیم(ع) هستند، نمی توانند مخالف علم باشند، چون می گویند: “جهان هستی و نوع انسانی، هر دو آیات الهی اند و باید آنها را درک کرد و شناخت”. بدون چنین تلقی ای از علم، امکان ندارد چنین چیزی را جزء اصول خویش قرار دهند. ثانیا قرآن مجید حدود ۷۰۰ آیه درباره حمایت از علم و شناخت واقعیات در بر دارد. برای نشان دادن هماهنگی علم و دین در مغرب زمین به چند گفته از متفکران غرب اکتفا می شود:
هربرت اسپنسر: علم و دین هر یک با بعدی از ابعاد عقل، با عالم هستی ارتباط برقرار می کنند، بنابراین ناسازگاری آنها بحثی بی معنا است. رنه دکارت: نه علم، دین را در تنگنا قرار می دهد و نه دین، علم را. استقلال هر یک، برای دیگری پذیرفتنی است، زیرا قلمرو علم، طبیعت بوده و بازار آن، ریاضیات و تجربه است و عرصه دین، سرنوشت روح انسانی است که به سوی ابدیت سرازیر می شود. هگل: علم و دین، دو حقیقت مستقل نیستند، بلکه هر دو از حالات ضروری عقل هستند و برای رشد عقل دنبال یکدیگر می روند. (جعفری، ۱۳۸۵، ۲۰)ماکس پلانک: هرگز میان علم و دین، تضاد واقعی پیدا نخواهد شد چون هر یک، مکمل دیگری است (پلانک، ۱۳۴۷، ۲۳۴).

تاثیر متقابل علم و دین
در تمام ادوار زندگی بشر، حتی در دوره ما و در کشورهایی که علوم در آنها به حد اعلای کمال و استقلال رسیده است، علم و دین در یکدیگر تاثیر متقابل داشته و دارند، البته در گذشته این تاثیر متقابل کم رنگ تر بوده است. روابط بین علم و دین اغلب جنبه تعرضی داشته و بسیاری از اوقات به صورت جنگ و ستیز درآمده است اما این پیکار در حقیقت میان علم و دین نبوده است، زیرا بین آنها نمی تواند جنگی وجود داشته باشد، بلکه جنگ میان علوم و الهیات بوده است. برای مثال، یک نمونه آن را می توان در دوره ای یافت که از مکتب اسکندریه شروع و به قرن نهم ختم می گردد. در این دوره رهبران دینی، خود وسیله نقل دانش از نسلی به نسل دیگر شده اند. ما اگر ترقی علم را به ارباب کلیساهای لاتینی و یونانی و نستوریان و غیره مدیون نباشیم، لااقل حفظ و ادامه آن را به آنان مدیونیم. نمونه دیگر تحریک و تشویق دین اسلام به پیشرفت و رشد علوم است که چنان تاثیری را در تاریخ علوم داشته است که حداقل علم را از سقوط حتمی نجات داد، چنانکه جرج سارتن می نویسد: “بیان کمکی که تمدن اسلامی به علم کرده است، حتی به صورت فهرست وار در این مقاله کوتاه میسر نیست و بی شبهه می توان از معجزه اعراب (مسلمانان) سخن گفت. آفریدن یک تمدن جدید علمی جهانگیر و بسیار عالی در مدتی کمتر از دو قرن، چیزی است که می توان از آن یاد کرد، ولی نمی توان حق آن را چنان که باید به جای آورد.” (سارتن ۱۳۷۶، ص ۴۲)

شروع پیدایش تعارض میان علم و دین
در حقیقت تعارض علم و دین و یا بهتر بگوییم، میان علوم و الهیات، از زمانی شروع شد که در سال ۱۶۱۶ میلادی شورای کلیسای کاتولیک دیدگاهی را که مدعی بود زمین به دور خورشید می گردد، محکوم کرد. کلیسا به گالیله دستور داد تا دیدگاه کپرنیک را رها کند. از این رو، نزاع میان گالیله و کلیسا را می توان یکی از اساسی ترین مراحل جدایی تدریجی علم از دین تلقی کرد، هر چند که خود گالیله و کپرنیک و دیگر محققان که چنین نظریاتی را ارائه کردند، انسان های دینداری بودند. حتی گالیله و دیگران برای اثبات وجود خداوند، از برهان “نظم” استفاده کردند و احکام و اتقان عالم را شاهد و دلیل بر وجود خداوند می دانستند. (اکبریان، ۱۳۸۱، ص ۱۴)
از قرن هجدهم به بعد یعنی، از زمانی که علوم جدید توانست با کمک نگرش های ریاضی و علوم دقیقه، به رازهای طبیعت پی ببرد، این تصور در مغزهای متفکرانی مثل دنی دیدرو و ارنست هگل به وجود آمد که می توان “علم” راجایگزین دین کرد و همه چیز را در جهان هستی با قوانین طبیعی تفسیر و تبیین کرد. این نگرش تا وقتی که مکتب های داروینیسم و ماده گرایی به اوج خود رسید، حاکم بود و تحولاتی نیز در نگرشهای دینی و فلسفی به وجود آورد. از این رو، ما در تاریخ علم شاهدیم که رابطه میان علم و دین را به چهار گروه تقسیم کرده اند:
(الف) نزاع، که داستان گالیله و کلیسا از این نوع می باشد.
(ب) استقلال، مثل نظریه ای که می گوید دین و علم، اساسا در مفهوم و روش، مختلف هستند.
(ج) گفتگو، یعنی این ادعا که دین و علم مشترکاتی با یکدیگر دارند مثل داستان خلقت در کتاب مقدس و نظریه “انفجار بزرگ” که فرد شاخص صاحب این دیدگاه، تیار دوشاردن می باشد.
(د) ائتلاف، که شاخص آن وایتهد می باشد که طرفدار فلسفه پویشی است.
در اوایل قرن نوزدهم دوباره، اعتقاد به توانایی مطلق علم قوت گرفت و دانشمندان بسیاری فکر می کردند که می توان با “علم” جوابگوی همه امور عالم شد. ولی پس از مدتی با افکار جدید دانشمندانی مثل وایتهد، ماکس پلانک و اینشتین در فیزیک جدید و اندیشه های نو، دوباره “علم” عظمت خود را به دلایل ذیل از دست داد و از شدت تعارضات میان علم و دین کاسته شد:
۱- تردید در توانایی علم ؛۲- روشن شدن این مسئله که علم نمی تواند بدون بعضی از مفروضات علمی، کار خود را ادامه دهد ؛۳- با شاخه شاخه شدن علم و تخصصی شدن آن، دیگر نمی توان توسط علم دارای یک جهان بینی یا نگرش کلی نسبت به عالم شد. (اکبریان، ۱۳۸۱، ص ۱۸)

خدا، طبیعت و علم
اینشتین بعد از گشاده شدن ابواب جدید به نظریه های مکانیک کوانتومی و نسبیت، اذعان کرد که فهم فیزیک رابطه نزدیکی با دین دارد و کوشید با تعریف جدیدی از دین و با در نظر گرفتن قوانین علیت و جبریت، جهان را تفسیر و تبیین کند. نظر او نسبت به خدا و جهان، شبیه نظر اسپینوزا است. یورگن آدریچ (hcsterduA negruJ) با طرح “خدا، طبیعت و علم” کوشش کرده است چارچوبی درباره رابطه فیزیک و این سه مقوله ارائه دهد: “در قلمرو سه مفهوم “خدا، طبیعت و علم”، امروزه علوم طبیعی بویژه فیزیک به طور غیر منتظره، دوباره، بعضی از مذاکرات مربوط به خداشناسی و جهان بینی را به خود اختصاص داده است. در چارچوب خداشناسی، از یک طرف درباره خداشناسی طبیعی و از طرف دیگر درباره خداشناسی طبیعت، به تفکر پرداخته می شود. در جهت خداشناسی طبیعت این سوال مطرح می شود که مفهوم “خداوند” چه کمکی به شناخت طبیعت می کند، یعنی به طبیعت به عنوان فیض الهی نگاه می شود.” (۷،۱۹۹۵،remmaJ)همان گونه که ویلیام پلارد (dralloP) متذکر شد که مشیت الهی در هر حادثه در هر حادثه کوانتومی – که بالذات نامتعین است- تصمیم می گیرد که کدام یک از امکانات کوانتومی به فعلیت برسند. (گلشنی، ۱۳۸۰، ۱۶۲) در مقابل آن، خداشناسی طبیعی سوال می کند که طبیعت، به شناخت خداوند چه کمکی می کند. مسئله مربوط می شود به شناخت خداوند از کتاب طبیعت، این راه در خداشناسی مسیحیت و یهود، در درجه اول قرار دارد، چون شناخت خداوند از کتاب های آسمانی در درجه اول قرار دارد. اما از نظر اینشتین، خداشناسی در درجه اول قرار دارد. از نظر او، طبیعت به معنی خداشناسی طبیعی، نشانه ای از وجود خداوند است، به عبارت واضح تر، می توان تفکرات مربوط به خداوند را با کمک علوم طبیعی درک کرد. جهت دیگر خداشناسی نیز نقش بزرگی را ایفا می کند. در اظهارات اینشتین درباره دین، مسئله بر سر بحثی که از مدل فکری الهی فاصله گرفته باشد، نیست بلکه بحث بر سر یک ایمان تجربه شده است. این مسئله را ما به طور روشن می بینیم و به این ترتیب، خداشناسی طبیعت مطرح می شود و همان طور که می دانیم، اینشتین نه تنها تضادی میان علم و دین نمی بیند، بلکه از نظر او، دین قوی ترین شاه فنر (redefbeirt) تحقیقات علمی است. اینشتین در جملات زیر به طور واضح از تجلی خداوند در جهان هستی سخن می گوید: فقط کسی که کوشش فوق العاده و عجیب دانشمندان و مهمتر از آن، فداکاری پیشکسوتان تاریخ علم را می شناسد، می تواند به نیروی عظیمی که باعث این همه خلاقیت های فکری شده است، پی ببرد. چه ایمان عمیقی به عقل کل ساختمان جهان و چه اشتیاق شدیدی برای درک کردن، احتیاج است تا ناچیزترین شعاع از عقل متجلی شده در این جهان بتابد.
مسلما چنین عشق و ایمانی در کپلر و نیوتن وجود داشته است که توانستند مکانیک آسمانی را در تنهایی ودر اثر تلاش فوق العاده پس از سالها بفهمند . این دین من ، یعنی “احساسدینی آفرینش”(teatisoigilerehcsims) است که چنین نیرویی را به وجود آورده است (۷،۱۹۹۵،remmaJ) در قرن معاصر ، بعد از کشفیات در فیزیک جدید بسیاری از دانشمندان پی به رابطه فیزیک و فلسفه بردند از جمله نیلز بور عقیده دارد که علم فیزیک نه فقط باعث تسلط ما بر نیروهای طبیعت شد و به کلی شرایط زندگی مادی را تغییر داد، بلکه در روشن شدن وضع وجودی ما نیز سهم بسزایی داشته است … نظریه نسبیت با مجبور کردن ما به بازنگری در فرضیه های واضحی که کاربرد ما از مفاهیم، برآنها استوار است ، در وحدت بخشیدن به درک ما از عالم، سهم بسزایی داشته است (بور ۱۳۷۰ ، ۵) حتی او نخستین کسی است که مکانیک کوانتیک جدید را با دین ارتباط داد . او می گفت:“تضادی بین فیزیک کلاسیک – که براساس آن ، شی مشاهده شونده از شخص مشاهده کننده تمییز داده می شود – و مکانیک کوانتوم که در آن چنین تفکیکی، تحقق یافتنی نیست ، وجود ندارد.” (۶۰،۱۹۹۵،remmaJ)چون اینشتین ایمان قاطع به قانون نظم و علیت داشت و عقیده نداشت که قوانین فیزیک، سرشت آماری دارند با هایزنبرگ که می گفت “پدیده های اتمی تابع قانون علیت نیستند” مخالف بود و می گفت: “دانشمند به قانون علیت ایمان دارد “. او در سال ۱۹۲۶ در نامه ای به ماکس بورن نوشت:”نظریه مکانیک کوانتومی” بسیار جالب بوده و مورد احترام است ، ولی ما را به اسرار قدیمی نزدیک نمی کند. به هر حال من ایمان دارم که خداوند تاس نمی اندازد”. (۳۴p،۱۹۸۱،hcabzrawhcS)

دین
علل به وجود آمدن افکار دینی در انیشتین
۱. تربیت در خانواده و نزد معلم خصوصی و این مسئله که انسان نمی تواند پو£ و ناامید زندگی کند و از روی هوی و هوس زندگانی خود را بگذراند.۲. مصاحبه او با جیمز مورفی و ریاضی دان معروف ژان ویلیام سلیوان (navilluSmailliWnhaJ) در سال ۱۹۳۰ م درباره نقش دین در زندگی مدرن.۳. مصاحبه وی با رابیندرانات تاگور فیلسوف هندی درباره دین انسان در سال ۱۹۳۰ در منزل اینشتین در شهر کاپوث (htupaK) .4 .عقاید اسپینوزا نسبت به خدا و دین . برای فهمیدن دین از نظر اینشتین به ناچار اشاره ای به سیر تکاملی تاریخی دین از نظر او می کنیم و سپس به بیان ویژگی های انسان دینی و تعریف کوتاه دین از دیدگاه او می پردازیم؛۱. دین ناشی از ترس- انسان بدوی به دلیل آنکه هنوز روابط علی را خوب نمی شناخت، ترس از حیوانات وحشی، امراض و یا مرگ ، باعث به وجود آمدن اولین تصورات دین در او شد . مردم بدوی در فکر خود، موجوداتی را که شبیه انسان (hpomoportna) بودند، تصور می کردند و فکر می کردند که با قربانی کردن برای آنها، آنها را سرلطف بیاورند تا در هنگام احتیاج به کمک انسان ها بشتابند.۲. دین اخلاقی – در این دین، رهبری، عشق و محبت و امید زمینه عقیده به خداوند را فراهم می سازد که در کتب مقدس توضیح داده شده است.۳. دین “احساس دینی آفرینش” – عده معدودی از انسانها، معنی واقعی وجود خدا را ورای این اوهام دریافته اند که واقعا دارای ویژگی ها و مشخصات بسیار عالی و تفکرات عمیق و معقول بوده و به هیچ وجه قابل قیاس با آن عمومیت عقیده نیستند، اما یک عقیده و دین ثالث بدون استثنا در میان همه وجود دارد. گرچه با شکل خالص و یک دست، در هیچ کدام یافت نمی شود، من آن را “احساس دینی آفرینش” می دانم. بسیار مشکل است که این احساس را برای کسی که کاملافاقد آن است ، توضیح دهم، بویژه که در اینجا دیگر بخشی از آن خدایی که به اشکال مختلف تظاهر می کند، دیگر نیست . در این دین، فرد کوچکی آمال و هدفهای بشر و عظمت و جلالی را در ماورای امور و پدیده ها در طبیعت و افکار تظاهر می نماید، حس می کند . او وجود خود را یک نوع زندان می پندارد، به طوری که می خواهد از قفس تن پرواز کند و تمام هستی را یکباره به عنوان یک حقیقت واحد دریابد… فقط در بدعت گذاران (rekitereah) قرون گذشته، می توان اشخاصی مثل دموکریت، فرانسیس فون آسیسی و اسپینوزا را یافت که از این راه عبور کرده اند. (سالکی ، ۵۷ :۱۳۴۲) بد نیست در اینجا اشاره شود که اینشتین در سراسر عمرش ایمان عمیقی به خداوند و دینی که تعریف کرده ، داشته است به طوری که در ۱۹۵۰ در مصاحبه با نشریه آلمانی فارربلت (talbrerrafP) گفت:از اینکه گفته می شود من لامذهبم، کذب محض است … من در زندگی ام هرگز بی ایمان نبوده ام… من ایمان دارم که دین، بشریت را در همه عرصه های علمی، اجتماعی و … به سوی پیشرفت سوق داده است وبشر بدون دین در بربریت زندگی خواهد کرد.” (۱۹۵۰،nietsniE) تعریف دین و وظایف آن
اینشتین پیش از پرداختن به تعریف دین، می گوید اول باید بررسی کنیم که مشخصات و کمالات و ایده آلهای یک شخص دینی چیست؟ او در پاسخ این سوال می گوید:” به عقیده من شخص دینی با تقوا کسی است که خود را از زنجیرهای آرزوهای خودخواهانه آزاد کرده باشد و فقط برای افکار و احساسات وکوشش، ارزش قائل باشد که ارزش فوق شخصی دارند. مسئله مهم، یکی این محتوی فوق شخصی و دیگری عقیده به مفهوم پرمعنای قدرت متعالی می باشد، صرف نظر از آنکه سعی برای متصل کردن این محتوی به وجودی الهی بشود . شخص دینی وقتی یک مومن واقعی است که شکی در اهمیت و ارزشهای متعالی فوق شخصی نداشته باشد، ارزشهایی که نه می توانند به کمک عقل استدلال شوند و نه احتیاج به آن دارند. بنابراین دین ، کوششی است که انسانها، طی قرون متمادی برای کسب اطلاع واضح در مورد این ارزشها و اهداف و نیز برای تقویت و تاثیر بیشتر آنها انجام داده اند.” (۴۲.۱۹۷۹،nietsniE)

———————————————————————————–

نوشته ای از: شهرام تقی زاده انصاری.به نقل از روزنامه رسالت

درباره‌ kashani

جوابی بنویسید

ایمیل شما نشر نخواهد شدخانه های ضروری نشانه گذاری شده است. *

*